گنجور

 
سحاب اصفهانی
 

چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردم

حدیث زلف دراز تو مختصر کردم

هزار نامه نوشتم ولی از آتش دل

اگر نسوختم از آب دیده تر کردم

به روی خوب تو مایل نخواستم کس را

از آن زخوی بدت خلق را خبر کردم

حدیث شوق چنان بی نهایت ست که من

شب فراق همین قصه مختصر کردم

چو یافتم که کند بیشتر جفای تو را

فغان خود ز جفای تو بیشتر کردم

به قصد دل زکمان ناوکش نجسته هنوز

که من بدل هوس ناوک دگر کردم

چه جامه ها که به شبهای هجر کردم چاک

دو روز خلعت وصلت اگر ببر کردم

ز زندگانی خویش از نخست قطع نظر

(سحاب) کردم و بر روی او نظر کردم