گنجور

 
سحاب اصفهانی

چو فکر کوتهی عمر ای پسر کردم

حدیث زلف دراز تو مختصر کردم

هزار نامه نوشتم ولی از آتش دل

اگر نسوختم از آب دیده تر کردم

به روی خوب تو مایل نخواستم کس را

از آن زخوی بدت خلق را خبر کردم

حدیث شوق چنان بی نهایت ست که من

شب فراق همین قصه مختصر کردم

چو یافتم که کند بیشتر جفای تو را

فغان خود ز جفای تو بیشتر کردم

به قصد دل زکمان ناوکش نجسته هنوز

که من بدل هوس ناوک دگر کردم

چه جامه ها که به شبهای هجر کردم چاک

دو روز خلعت وصلت اگر ببر کردم

ز زندگانی خویش از نخست قطع نظر

(سحاب) کردم و بر روی او نظر کردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

شبِ فراق که بی رغبتی سفر کردم

نبود فایده هر چند من حذر کردم

به اختیار نکردم ز خدمتِ تو سفر

بلی ضرورتِ تکلیف بود اگر کردم

ز سوزِ سینه به هر منزلی که بگذشتم

[...]

اهلی شیرازی

بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردم

دگر ربودیم از دست تا نظر کردم

بیک نظر که بکردم من از پی راحت

جراحت جگر خویش تازه تر کردم

دلم بهجر تو چون آرمیده بود چرا

[...]

قدسی مشهدی

زبان گداختم و راز عشق سر کردم

فتیله را چو فکندم، چراغ برکردم

یکی‌ست چشم و قدم در رهش، وگرنه چرا

شکستم آبله پای و دیده تر کردم؟

غم ندامت مرغ چمن ز من پرسید

[...]

رشحه

به یاد روی تو بر مه شبی نظر کردم

نه اینکه رفتی و رو بر مه دگر کردم

ز دست هجر تو تا دیگری بسر نکند

تمام خاک درت را ز گریه تر کردم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه