گنجور

 
سحاب اصفهانی

عمری امید وفا و مهر از آن دل داشتم

خویش را خرسند از این فکر باطل داشتم

بی سبب در زیر تیغ ای جان ناقابل نبود

هر قدر شرمندگی از روی قاتل داشتم

مانده از سرو روانی پای من در گل چه باک

گر چو قمری مهر سر و پای در گل داشتم

تا ندانستم زبان را محرم اسرار دل

کس نبود آگاه از رازی که در دل داشتم

بی خبر بودم ز زهر رشک غیر از تلخیئی

در مذاق از هجر آن شیرین شمایل داشتم

با می صافی کنون بر صفحهٔ دل بین (سحاب)

زنگ اندوهی که در میخانه زایل داشتم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

بی خط سبزت شبی هر جا که منزل داشتم

تا سحر چون سبزه پا از رشک در گل داشتم

دوش شمعی بود همرازم که از روشن دلی

بود او را بر زبان من هر چه در دل داشتم

بود اسباب کمال رفعتم چون مه تمام

[...]

نظیری نیشابوری

شب نه تشویش صبا نی شور بلبل داشتم

خلوتی تا صبحدم با سنبل و گل داشتم

عیش ها سیل بهاری بود، تا آمد گذشت

صحبتی با دوستداران بر سر پل داشتم

یاد آن مستان که برچیدند از اینجا نقل و جام

[...]

صائب تبریزی

یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم

از دل صد پاره دامانی پر از گل داشتم

از نسیم شوق هر مو داشت رقصی بر تنم

از پریشانی دل جمعی چو سنبل داشتم

خانه ام بی انتظار خانه پردازی نبود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه