گنجور

 
سحاب اصفهانی

ما و رقیب را دل نا شاد و شاد داد

گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد

آنکس که کرد قسمت رنج جهان مرا

چندان که بود حوصله کم غم زیاد داد

زخمت نشد نصیب دل نا مراد من

تا اختر خجسته کرا این مراد داد

هر کس نبود معتقد عفو ایزدی

گوشی به پند زاهد سست اعتقاد داد

الفت دل ترا نتوان داد با وفا

اضداد را بهم نتوان اتحاد داد

نه داد من نداد همین پادشاه من

شاهی به ملک حسن نیاید که داد، داد

آگه نیم که بی تو چه بگذشت بر سرم

خاکی غم فراق تو دانم به باد داد

کوتاه کردی از در میخانه پای من

آی آسمان ز دست جفای تو، داد، داد

آن روز راحت دو جهانم زیاد برد

گردون که مهر روی بتانم به یاد داد

یک دم گدائی در دیر مغان (سحاب)

کی میتوان به مملکت کیقباد داد