گنجور

 
خیالی بخارایی

تا گلشن از طراوت روی تو یاد داد

سرو از هوای قامت تو سر به باد داد

دلتنگ بود غنچه به صد رو چو من ولی

پایش صبا گرفت و خدایش گشاد داد

با گل نداد حسن رخت نقشبند صنع

پیرایه یی ست حسن که با هر که داد داد

اسباب نامرادیِ جاوید بود و غم

عشق تو تحفه یی که بدین نامراد داد

با اهل درد عشق تو تقسیم شوق کرد

چیزی زِ یادِ تو به خیالی زیاد داد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
محتشم کاشانی

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

سحاب اصفهانی

ما و رقیب را دل نا شاد و شاد داد

گردون به هر کس آنچه ببایست داد، داد

آنکس که کرد قسمت رنج جهان مرا

چندان که بود حوصله کم غم زیاد داد

زخمت نشد نصیب دل نا مراد من

[...]

صفایی جندقی

دیو زمانه دست به ابن زیاد داد

تا تخت و تاج خاتم جم را به باد داد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه