خواهم که کسم با خبر از راز نباشد
گر اشک من و عشق تو غماز نباشد
گفتی که پشیمان شدم از کشتن عشاق
مسکین من اگر این سخن از ناز نباشد
پیراهن عشق کس از آغاز نکردند
گر عشق بد انجام خوش آغاز نباشد
بی او سحری نیست که با مرغ سحر گاه
مرغ دلم از ناله هم آواز نباشد
چون هیچکسم نیست شریک غمت ای کاش
در عشق توام نیز کس انباز نباشد
با سنگ جفای تو خوشم ورنه بهانه است
کز بام توام قوت پرواز نباشد
روزی که کشد خنجر کین بر همه ترسم
در فکر من آن دلبر طناز نباشد
باشد در غمهای جهان باز برویم
روزی که در دیر مغان باز نباشد
یکدم بنشین پیش (سحاب) ای سگ کویش
گر در خور او این همه اعزاز نباشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل به بیان احساس عمیق شاعر درباره عشق و غمش میپردازد. شاعر دوست دارد که کسی از رازهای عاشقانهاش مطلع نشود و نگران است که اگر عشق و اشک او دیده نشوند، چه خواهد شد. همچنین بابیان پشیمانی از عشقهای گذشته و اینکه آغازهای زیبا ممکن است به پایانهای تلخی منجر شوند، به تردید خود درباره عشق میپردازد. او احساس تنهایی میکند و میگوید که اگر محبوبش در زندگیاش نباشد، زندگیاش بیمعنا میشود و هیچ چیز نمیتواند تسکینش دهد. در نهایت، شاعر از غمهای جهان سخن میگوید و آرزو میکند که در عشقش تنها نباشد.
هوش مصنوعی: میخواهم هیچ کس از رازهای درونم آگاه نباشد، حتی اگر اشک من و عشق تو نشانهای از آن باشد.
هوش مصنوعی: تو گفتی که از کشتن عاشقان بینوا پشیمان شدم؛ اگر این حرفت تنها ناز و جوسازی نباشد.
هوش مصنوعی: هیچکس پیراهن عشق را از ابتدا نپوشید، زیرا اگر عشق با پایان بدی همراه باشد، آغاز خوشی نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: بدون وجود او سحر و جادوئی نیست و به همین دلیل، حتی صدای مرغ سحر هم نمیتواند دل من را از ناله و غم جدایی از او جدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی هیچکس در غم تو همدم نیست، ای کاش در عشق تو نیز کسی با من نباشد.
هوش مصنوعی: اگرچه به من سنگ میزنی و از این کار خوشحال هستی، ولی این فقط بهانهای است؛ زیرا نمیتوانم از بام تو پرواز کنم.
هوش مصنوعی: زمانی که انتقام به شکل خنجر نمایان شود و همه چیز را تحتالشعاع قرار دهد، نگرانم که در این وضعیت، محبوب فریبندهام در ذهن من نباشد.
هوش مصنوعی: هرچند در دنیا غم و اندوه وجود دارد، اما روزی خواهد آمد که دیگر در میخانهها خبری از حزن نباشد.
هوش مصنوعی: لحظهای در کنار (سحاب) بنشین، ای سگِ کوی او، زیرا اگر این همه احترام و ارزش برای او وجود نداشته باشد، چه ارزشی دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
یک چشم زدن چشم تو بی ناز نباشد
جز فتنه در آن غمزة غماز نباشد
گفتی بهلم کن ستمی با تو اگر رفت
هرگز نکنم آن سنم ار باز نباشد
با هر که نصیبم ز غم و درد فرستی
[...]
یک نغمه تراود ز لب قمری و بلبل
قانون وفامختلف آواز نباشد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.