گنجور

 
صغیر اصفهانی

گشتیم پی یار نکو هر سر کوئی

مانند تو ای یار ندیدیم نکوئی

شد چاک دل از خنجر ابروی تو ترکا

آنگونه که دیگر نپذیرفت رفوئی

تا سجده گهم طاق دو ابروی تو‌ آمد

جز خون جگر نیست مرا آب وضوئی

گیسو بنما تا زکف شیخ و برهمن

زنار بسوئی فتد و سبحه بسوئی

بیزار ز مشگ ختن و نافهٔ چین شد

آنکو بمشام آمدش از زلف تو بوئی

بگرفته فرو بوی می‌ناب جهانرا

بی شک که بمیخانه شکسته است سبوئی

خوش آب و هوا تر مگر از شهر صفا نیست

کانجا شده منزلگه هر مرحله پوئی

فرقی که میان من و زاهد بود اینست

کو مایل نامی شده من عاشق روئی

از سرزنش غیر مشو رنجه صغیرا

رنجش نبود در سخن بیهده گوئی

 
 
 
sunny dark_mode