چگونه سر ز در پیر فقر بردارم
که گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
گر آشیانه ندارم چه غم که چون عنقا
جهان و هر چه در آن هست زیر پر دارم
الا که مهلکهٔ آز را هنر دانی
بجان دوست که من ننگ از این هنر دارم
مبین به مفلسیم منعما که در ره عشق
ز اشگ و عارض خود گنج سیم و زر دارم
بلندی نظرم بین که درگه پرواز
فراز کنگرهٔ عرش در نظر دارم
مرا بحالت خود واگذار ای ناصح
از آنچه بی خبر استی تو من خبر دارم
چه سازم اینکه همی ناز یار گردد بیش
نیاز حضرت او هر چه بیشتر دارم
صغیر از دل جانان مرا شکایت نیست
شکایت ار بود از آه بی اثر دارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات خود در رابطه با عشق و انسانیت میپردازد. او به فقر و نداشتن امکانات مادی اشاره میکند، اما از آن نگران نیست زیرا در درون خود گنجی ارزشمند دارد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق و هنر واقعی ارزش بیشتری از ثروتهای مادی دارند و او ننگ میزند به اینکه تنها به ظاهر بپردازد. او از تلاش و کوشش در راه عشق سخن میگوید و بر این باور است که عواطفش، حتی اگر به نظر بیثمر بیاید، ارزشمند است. در نهایت، از ناصح خود میخواهد که او را در حال خویش رها کند، زیرا او از حقیقتی که نمیداند آگاه است و در عشق نیاز بیشتری دارد.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم از در فقر خارج شوم، در حالیکه گنج گرانبهای امید و آرزو زیر سرم خوابیده است؟
هوش مصنوعی: اگر آشیانهای ندارم، نگران نباشم، زیرا مثل پرندهی افسانهای عنقا، جهان و هرچیزی که در آن هست را در زیر پر خود دارم.
هوش مصنوعی: به جز اینکه در خطر آزمایش و امتحان، مهارت و توانایی خود را به جان دوست نشان دهی، من از این مهارت شرم دارم.
هوش مصنوعی: من به وضوح نشان میدهم که حتی در شرایط کمبود و فقر نیز، در مسیر عشق، از قلب و چهرهام ثروتی مانند نقره و طلا دارم.
هوش مصنوعی: به مناظر بلندی که در ذهن دارم توجه کن، جایی که اوج پروازم در قلهٔ آسمان را میبینم.
هوش مصنوعی: ای مشاور، مرا به حال خود بسپار، چون تو از آنچه در درونم میگذرد بیخبری، اما من به آن آگاه هستم.
هوش مصنوعی: چه کنم که محبوبم هر روز بیشتر ناز میکند و من به اندازهای که از او خواستهام، بیشتر نیازمند او هستم.
هوش مصنوعی: عزیز دل من، از او هیچ گلهای ندارم. اگر هم شکایتی هست، از آه و نالهای است که هیچ تاثیری ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم
که از رخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آب متاع کسان خریده و من
نیم پسند زآبی که در گهر دارم
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی
[...]
به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارم
که پیش تیغ حوادث همین سپر دارم
درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم
که در بهار سر خود به زیر پر دارم
سپهر مجمر و انجم سپند می گردد
[...]
گمان مبر که ز روی تو دیده بردارم
به روی توست مرا دیده، تا نظر دارم
چو نقش پا به رهت دیده دوختم، ترسم
که بگذری تو، گر از راه دیده بردارم
مباد در دو جهان دستگیر، هیچکسم
[...]
پیاله بر کف و چشم تو در نظر دارم
دماغی از گل پیمانه تازه تر دارم
همیشه مستی من جام جم به کف دارد
خبر ندارم و از عالمی خبر دارم
ز سینه صافی خود در حصار فولادم
[...]
خیال آن مژه عمریست در نظر دارم
درین چمن قلم نرگسی به سر دارم
نیاز من همه ناز، احتیاجم استغنا
گل بهار توام رنگ از که بردارم
وصال اگر ثمر دیدههای بیخوابست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.