گنجور

 
صغیر اصفهانی

دانی چرا در سیر خود بر خویش میلرزد قلم

ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم

یک کاروان ماند بشرپویان قفای یکدیگر

گیتی رباطی با دو در یکدر فنا یکدر عدم

در این ره پر ابتلاهان پا منه سر در هوا

ترسم از آن کافتی ز پا بر سر زنی دست ندم

عمر عزیزت شد تلف وز آن نداری جز اسف

تا فرصتی داری بکف باید شماری مغتنم

گیرم علم افراختی بر ملک عالم تاختی

جان جهان بگداختی در آتش ظلم و ستم

روزی علم گردد نگون گردی بدست غم زبون

نیکی کن و در دهر دون نامت بنیکی کن علم

گردد ثناگستر زبان بر حاتم و نوشیروان

هر جا که صحبت در میان از عدل آید وز کرم

بس کن صغیر از این سخن کامروز در خلق زمن

معمول نبود هیچ فن جز جمع دینار و درم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم

لؤلؤ برافرازد علم چون ابر در آرد ز نم

سنایی

در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم

کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم

روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان

عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم

چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
نصرالله منشی

هم گنج داری هم خدم بیرون از جه از کتم عدم.

بر فرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم

انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک

بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم

مولانا

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

کز بهر این آورده‌ای ما را ز صحرای عدم

تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده‌ها را بردرد

زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم

ای دل خموش از قال او واقف نه‌ای ز احوال او

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه