گنجور

 
صغیر اصفهانی

پیر گشتیم و دل از عشق جوانست هنوز

دیده بر طلعت خوبان نگرانست هنوز

پایم از اشک روان در گل و چون سایه روان

دلم اندر پی آن سرو روانست هنوز

ترک چشمش بهوا داری ابرو و مژه

عالمی کشته و تیرش به کمانست هنوز

عاشقان خویش رساندند به سر حد یقین

شیخ در مسئلهٔ ظن و گمانست هنوز

از یکی جلوه که در روز ازل کرد آنشوخ

شورش و غلغله در خلق جهانست هنوز

گفت با کوه شبی قصه خود را فرهاد

کمر کوه از آن غصه کمانست هنوز

گر از آن غنچهٔ لب کام گرفته است صغیر

همچو بلبل ز چه در شور فغانست هنوز

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جهان ملک خاتون

بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز

مهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز

سرّ عشقست که نکردیم ملا در همه عمر

در درون دل غمدیده نهانست هنوز

گرچه یاد از من دلخسته نیاری هرگز

[...]

فضولی

خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوز

سوخت دل جان به جمالت نگرانست هنوز

حسنت از زینت خط رنگ دگر یافت ولی

در دل ما غم عشق تو همانست هنوز

اثری در دل پر سوز ز خونابه نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه