گنجور

 
صغیر اصفهانی

هر صاحب نامی دمی آرام ندارد

آسوده دل آنکو بجهان نام ندارد

منعم تو و آنخانهٔ پرگندم و صد غم

درویش جوی غصهٔ ایام ندارد

آن مرغ که رقصان شده از دیدن دانه

بیچاره مسکین خبر از دام ندارد

آغاز مکن کجروی ای دوست که هر کار

بیرون رود از راستی انجام ندارد

آن بنده تمامست که بر درگه سلطان

در خدمت خود دیده بر انعام ندارد

با بخت هنر سود دهد بهر تو آری

زحمت مکش ار طالعت اقدام ندارد

ز اسلام ملاف ار بدلت مهر علی نیست

کافر دل تو راه به اسلام ندارد

سلطان نجف آنکه ببام شرف او

ره تا به ابد طایر اوهام ندارد

تا گشت صغیر از دل و جان بندهٔ آنشاه

اندوه ز انبوهی آثام ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

آنی که چو تو گردش ایام ندارد

سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد

چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد

چون دام بناگوش توبه دام ندارد

بادی نبزد در همه آفاق که از ما

[...]

نظیری نیشابوری

عشقست طلسمی که در و بام ندارد

آن کس که ازو یافت نشان نام ندارد

بس حله الوان به قد عشق بریدند

یک جامه به اندازه اندام ندارد

بادی که وزد وجد کند مست محبت

[...]

کلیم

میخانه چو من رند نکو نام ندارد

از می کشیم شکوه لب جام ندارد

از ثابت و سیاره گردون بحذر باش

کاین مزرعه یکدانه بیدام ندارد

هر سنگ که خورد از کف اطفال نگهداشت

[...]

صائب تبریزی

پروای خط آن عارض گلفام ندارد

از سادگی این صبح غم شام ندارد

پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر

یک دانه بغیر از گره دام ندارد

با دوری دلها چه کند قرب مکانی

[...]

فیاض لاهیجی

تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد

خود کیست که سر در پی این دام ندارد!

شمشاد قدان جمله به بالای تو نازند

سروی چو قدت گلشن ایّام ندارد

سررشتة پاس دل ما خوب نگه دار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه