گنجور

 
صغیر اصفهانی

هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آید

دل دیوانه‌ام از غصه به فریاد آید

کبک قد تو مگر دیده که در طرف چمن

خنده اش بر قد سرو قد شمشاد آید

ز آه من روی تو افروخته گردد آری

گردد افروخته آتش چو بر آن باد آید

من که بی یاد مه روی تو نتوانم بود

چه شود کز منت از مهر دمی یاد آید

شب هر جمعه بدان ذوق بمیخانه روم

که مرخص شده طفل از بر استاد آید

کام شیرین شودم تلخ و سرشگم گلگون

هر دمم یاد ز ناکامی فرهاد آید

نتوان گفت که ناید بسرم یار صغیر

آید‌ اما چکنم کز ره بیداد آید

 
 
 
sunny dark_mode