گنجور

 
صغیر اصفهانی

برافکن پرده تا خورشید تابان از سما افتد

خرامان شو دمی تا سرو در بستان ز پا افتد

صبا بر هم مزن چین سر زلفش که میترسم

ختن ویران شود آشوب در شهر ختا افتد

شنیدم آن پری از شهر خود عزم سفر دارد

چه خوشباشد گذار محملش در شهر ما افتد

دلم تا دید آن چاه ز نخدان و خم گیسو

چو یوسف گه بچاه و گه بزندان بلا افتد

نسازم قبله تا از طاق محراب دو ابرویش

نماز من کجا مقبول درگاه خدا افتد

سیه شد روزگارم چون خطش از حسرت خالش

که باید جای هندو بر لب آب بقا افتد

صغیر از بهر دیدارش نشیند بر سر راهش

بود کانشاه خوبان را نظر سوی گدا افتد