گنجور

 
صغیر اصفهانی

زلف از شانه بروی چو قمر میریزد

یا که بر برگ سمن سنبل تر میریزد

هر دلی کی هدف ناوک نازش گردد

غمزه اش خون دل اهل نظر میریزد

گر نقاب افکند از روی جود آنزهره جبین

حسن او آبروی شمس و قمر میریزد

با که گویم که همی کام مرا دارد تلخ

آنکه از قند لبش تنگ شکر میریزد

دامنم رشگ گلستان شده بس دیده بر آن

با خیال رخ او خون جگر میریزد

کی شوم شاد که هر دم پی آزردن من

فلک بوقلمون رنگ دگر میریزد

افتد از قدر چو از مرد هنر گردد دور

می شود زشت ز طاوس چو پر میریزد

گنج بیند چو نشد مایهٔ خود از خجلت

رو نهان می‌کند و خاک به سر میریزد

حرص دزدیست که او را نکنی گر زندان

خون عیسی ز پی بردن خر میریزد

بحر رحمت متلاطم کند آنقطرهٔ اشگ

که ز چشم تو بهنگام سحر میریزد

تا ثنا خوان شهنشاه نجف گشته صغیر

سخنش آب بر روی در و گهر می‌ریزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

ناز گلبرگ رخت سنبل تر می‌ریزد

لالهٔ سوخته‌دل خون جگر می‌ریزد

هرشب از شرم گلستان جمالت صنما

آب از چهره خورشید و قمر می‌ریزد

زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا

[...]

صائب تبریزی

صبر هرچند به دل رنگ حضر می‌ریزد

شوق از خانه برون رخت سفر می‌ریزد

صدف از تشنه‌لبی مشرق تبخال شده است

ابر در کام نهنگ آب گهر می‌ریزد

عارفان جان خود از خصم ندارند دریغ

[...]

ترکی شیرازی

«در دلم لاله‌صفت، خون جگر می‌ریزد

صدف دیده به رخ، لؤلؤ تر می‌ریزد»

هر زمان یاد کنم از لب عطشان حسین

دجله‌سان، آب سرشکم ز بصر می‌ریزد

بهر خونی که چکید از گلوی او به زمین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه