گنجور

 
صغیر اصفهانی

فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازد

چو گو شد مهر تا خود را بمیدان تو اندازد

عجب شیرین نمکدانی بود لعلت که میخواهد

دل مجروح خود را در نمکدان تو اندازد

بمانند دل مجروح من صد چاک شد شانه

که شاید چنک در زلف پریشان تو اندازد

درآ در بوستان تا سرو از خجلت ز پا افتد

نظر چون بر قد سرو خرامان تو اندازد

عجب نبود ز حسن دلفریبت ای زلیخاوش

که یوسف خویش در چاه ز نخدان تو اندازد

صبا گرد جهان سرگشته میگردد همی شاید

که تا رحل اقامت در بیابان تو اندازد

دلا مگذار از کف شیشهٔ می‌بیشتر از آن

که گردون سنک کین بر شیشه جان تو اندازد

ستمکارا ستم کم کن که آخر چنک آویزش

مکافات عمل اندر گریبان تو اندازد

صغیرا گر وصال یار خواهی دیده گریان کن

بود کان مه نظر بر چشم گریان تو اندازد

 
 
 
sunny dark_mode