گنجور

 
صغیر اصفهانی

فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازد

چو گو شد مهر تا خود را بمیدان تو اندازد

عجب شیرین نمکدانی بود لعلت که میخواهد

دل مجروح خود را در نمکدان تو اندازد

بمانند دل مجروح من صد چاک شد شانه

که شاید چنک در زلف پریشان تو اندازد

درآ در بوستان تا سرو از خجلت ز پا افتد

نظر چون بر قد سرو خرامان تو اندازد

عجب نبود ز حسن دلفریبت ای زلیخاوش

که یوسف خویش در چاه ز نخدان تو اندازد

صبا گرد جهان سرگشته میگردد همی شاید

که تا رحل اقامت در بیابان تو اندازد

دلا مگذار از کف شیشهٔ می‌بیشتر از آن

که گردون سنک کین بر شیشه جان تو اندازد

ستمکارا ستم کم کن که آخر چنک آویزش

مکافات عمل اندر گریبان تو اندازد

صغیرا گر وصال یار خواهی دیده گریان کن

بود کان مه نظر بر چشم گریان تو اندازد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

شکر در آب گوهر لعل خندان تو اندازد

تبسم شور محشر در نمکدان تو اندازد

گریبان چاک از مجلس میا بیرون که می ترسم

گل خورشید خود را در گریبان تو اندازد

اگر ظلمت زچشم آب حیوان دست بردارد

[...]

حزین لاهیجی

بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازد

صبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد

مکش زنهار، امروز از کف افتاده ای دامن

که کار خویش فردا هم به دامان تو اندازد

من خونین کفن صد پیرهن چون غنچه می بالم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه