گنجور

 
صغیر اصفهانی

حبیب خلوتیم ای نگار هر جائی

که رخ نهفتهٔی اندر نقاب پیدایی

ترا جمالی باشد که گاه دیدن آن

چو سیل خون رود از دیده تماشایی

مرا چه باک ز رسوایی است در غم تو

که آبروی محبان تست رسوایی

بدور چشم تو خوار است می‌که مردم را

بس است دیدن چشم تو باده پیمایی

به پیش لعل تو ماند تهاجم عشاق

تهاجم مگسان بر دکان حلوایی

به نرخ جان دهی ار بوسه بهر بردن سود

تمام خلق جهان میشوند سودایی

ز پا درآید سرو سهی اگر بزند

به پیش قد تو لاف بلند بالایی

کجا به سرو توان کرد قامتت تشبیه

که آن ز قد تو آموخته است رعنایی

توان بچشم تو کی داد نسبت نرگس

که آن ز چشم تو آموخته است شهلایی

بیک نگه دل و دین برد چشمت از عشاق

بلی چنین بود آئین ترک یغمایی

کسی بوصل تو هر گز رهی نخواهد یافت

جز آنکه خویش دهی کام او بخودرایی

چو من به عشق تو زنار در میان بندد

هر آنکه بیند آن طرهٔ چلیپایی

چنان به زلف تو شیدا شدم که صد زنجیر

به عقل باز نگرداندم ز شیدایی

چو زد قدم شه عشقت مرا بملک وجود

سپرد عقل بدو امر کارفرمایی

چنانکه داد رسول خدا به خم غدیر

بدست حیدر امروز امر مولایی

تبارک الله از این روز کاندر آن اسلام

نواخت کوس تمامی به چرخ مینایی

رسول حق به ولی حق از اراده حق

سپرد دین و ستودش همی به والایی

گرفت پرده ز رخسار شاهد مقصود

پس آنگهش خود وصاف شد بزیبایی

زهی جمال جمیل حق و زهی وصاف

ولی ز خلق جهان ای دریغ بینایی

علی است دریا هستی است موج آن دریا

کس این نداند جز مردمان دریایی

علی است پادشه بارگاه ملک وجود

طفیل او همه اشیاء کنند اشیایی

علی است آنکه بطور صفا کلیمان را

کند تجلی بر سینه‌های سینایی

علی است آنکه ز فیض دمش شفا یابد

علیل گردد هر گه دم مسیحایی

علیست آنکه از او میخورند روزی خویش

پرندگان هوا وحشیان صحرایی

علیست آنکه همی آخت ذوالفقار دودم

که تا خدای پرستیده شد به یکتایی

بدل نباشد اگر مهر او تفاوت نیست

میان مذهب اسلام و کیش ترسایی

برب کعبه قسم طوف کعبه بی‌مهرش

یکی است با عمل مردم کلیسایی

چه جای خیبر نه چرخ را بیک قوت

توان ز جا کند آن خالق توانایی

بعشق صورت او در مشیمه هر انسان

رسد به مرتبه صورت از هیولایی

گر او بخواهد برنا شود به یکدم پیر

برای پیر کند عود عهد برنایی

ز صعوه صادر دارد صفات شهبازی

ز پشه ظاهر سازد شکوه عنقایی

برآید امر گر آنشاه را ز رأی منیر

ز ذره تابان گردد شعاع بیضایی

بدون لطفش کی خسروی نمودی کی

جم و سکندر از او یافتند دارایی

برابر کف دریایی وی ابرو محیط

خجل شدند ز در پاشی و گهرزایی

بعرش نور برآید ز مجلسی که در آن

کند ثناگر آنشاه مجلس آرایی

کنند هر جا وصفش ملایک از کثریت

ببال هم بگزینند جا ز بی جایی

صغیر گوید اگر مدح او همی شاید

که داده بهر همینش خدای گویایی

بدهر تا دل مسرور و خاطر غمگین

علامتش رخ حمرایی است و صفرایی

رخ عدوش چو برگ حزان ز غم اصفر

رخ محبش چون گل قرین حمرایی