گنجور

 
صغیر اصفهانی

غیر انسان هرچه باشد ظل انسان است و بس

معنی انسان همانا شاه مردان است و بس

هست هستی فی المثل جسمی که در وی جان علیست

وین بود روشن که بود جسم از جان است و بس

هرکه خود را سوخت بیباکانه چون پروانه دید

شمع بزم آفرینش شیر یزدان است و بس

لفظ ایمان را هزاران معنی ار بینی بهل

عشق او بگزین که این معنی ایمان است و بس

گوهر مهر وی ار داری به دل رو شاد زی

زانکه در محشر همین گوهر درخشان ست و بس

مدح او میخوان به ‌توریه و به انجیل و زبور

تا نگوئی وصف او آیات قرآن است و بس

در شب معراج احمد در خود و در عرش و فرش

دید هرجا بنگرد حیدر نمایان است و بس

خاک راه اهل عرفان شو تو هم او را ببین

زانکه این دولت نصیب اهل عرفان است و بس

انبیا و اولیا را فیض از او می‌رسد

نوربخش انجم آری مهر تابان است و بس

آدم و ادریس و شیث و هود را باشد مجیر

نی پناه نوح و داود و سلیمان است و بس

در دل ماهی به دریا مونس یونس هم اوست

نی انیس یوسف اندر چاه و زندان است و بس

خاک درگاهش حیات جاودان بخشد بلی

مایه عمر ابد این آب حیوان است و بس

از زبان پور مریم هم بود ناطق به مهد

همسخن در طورنی با پور عمران است و بس

هیچ دانی از چه گردون را دمی نبود قرار

مرتضی را در پی انجام فرمان است و بس

مهر با آن گرم جولانی به میدان وجود

شاه ملک انّما را گوی چوگان است و بس

در و ان من شئی تحقیق ار رود هر ذره را

بر امیرالمؤمنین بینی ثنا خوان است و بس

حضرتش را کرده میکائیل از جان چاکری

اندر این درگه نه جبرائیل دربان است و بس

از ازل گسترده خوان نعمت او تا ابد

اولین و آخرین را رزق از این خوان است و بس

هفت دریا پیش بحر لطف او دانی که چیست

جدولی اندر کنار بحر عمان است و بس

هست کیهان را هم او فرمانده و فرمانروا

نی که تنها حکم او جاری به کیوان است و بس

هشت خلد و هفت اختر شش جهت زو برقرار

نی قوام پنج حس و چار ارکان است و بس

میکند ثابت ملاقاتش به گاه نزع جان

اینکه جان جمله را آن شاه جانان است و بس

یا علی ای آنکه اندر کشور غیب و شهود

شخص عالیجاه ذوالعز تو سلطان است و بس

جنت و نیران ندانم چیست اندر کیش من

قرب تو جنت بود بعد تو نیران است و بس

کرده ای لاهوتیان را نیز مات خویشتن

عقل ناسوتی نه تنها در تو حیران است و بس

در بیابان غمت بس خضرها سرگشته‌اند

وادی حیرت همانا این بیابان است و بس

نی همین پروانه سوزد از شرار عشق تو

بلکه بلبل هم ز سودای تو نالان است و بس

خسروا شاها صغیر آن بندهٔ شرمنده‌ات

کش بدرد بید و الطف تو درمان است و بس

سال و ماه و هفته و روز و شب از درگاه تو

هرچه بر او میرسد اکرام و احسان است و بس

سالها باشد که باشد غرق بحر رحمتت

هم به خوان نعمتت تا هست مهمان است و بس

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس

حاصل عمرم همین اندیشهٔ خامست و بس

جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد

بی‌نوایان را نظر بر رحمت عامست و بس

صد سخن در ضمن هر یک نکتهٔ شیرین اوست

[...]

عرفی

بزم وصلت دیده ام، آن زهر در جام است و بس

می شنیدم شربت لطفی، همین نام است و بس

دانه می ریزد، تغافل می کن و می بین نهان

شیوهٔ صیاد پی افکندن دام است و بس

جلوهٔ ناز از هزاران شیوهٔ خوبی یکیست

[...]

رضاقلی خان هدایت

نیست‌چون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگری

طرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس

کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصل

این تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه