گنجور

 
صغیر اصفهانی

فسرده طبع من ای عندلیب دستان‌ساز

چه روی داده که برناید از تو هیچ آواز

مگر چه شد که تو گشتی ز خویشتن مأیوس

چو صعوه‌ئی که در افتد به چنگل شهباز

گر از حوادث دهری ملول ایمن باش

که نیست بار خدا را کسی بملک انباز

هر آنچه بینی حق‌بین و بس سخن کوتاه

مپوی راه دو بینی مسا ز قصه دراز

اگر بدیده تحقیق بنگری بینی

حقیقت است که پوشد همی لباس مجاز

غرض ز کنج خموشی بچم بطرف چمن

غزل‌سرای و سخن‌گوی و ساز عشرت ساز

رسید فصل گل و کبک و بوالملیح و تذرو

ببوستان همه در نغمه‌اند و سوز و گداز

فتاده غلغله در سقف آسمان بلند

ز بس ترانه زیر و بم و نشیب و فراز

شعاع شمس نتابد دگر بصحن چمن

ز بس که مرغ کند در هوای آن پرواز

گرفته لاله بدل داغ چون دل محمود

پریش طره سنبل شده چو زلف ایاز

به آب جوی در افکنده سر و سایه‌مگر

شنیده اینکه نکوئی کن و در آب انداز

هوا هوای بهشت است گوئیا بجهان

در بهشت در اردیبهشت گردد باز

الا بعیش و طرب کوش و باده نوش و نیوش

مر این ترانهٔ دلکش ز حافظ شیراز

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه بازیچه غیرعشق مباز

علی‌الخصوص به فصلی ز فصل‌ها خوشتر

به‌ویژه روز شریفی ز روزها ممتاز

چه روز روز سعید غدیر کاندر وی

فتاد سر هویت برون ز پرده راز

نمود ابروی خود یار تا بدان محراب

کنند مردم دیر و کنشت و کعبه نماز

نهاد ناز و درآمد ز پشت پرده و خواست

که عالمی همه جانها بر او کنند نیاز

ز راه بنده نوازی به بندگان ز علی

نمود جلوه سراپا خدای بنده نواز

به تنگ آمدم ای عقل تا کیش خوانی

گهی خدیو عجم گاه پادشاه حجاز

گهی بمدحش گوئی نموده اینسان رزم

گهی بوصفش خوانی کز اوست این اعجاز

تو می‌نیاری این راه را نوردیدن

بجا بایست که عشق آمده است در تک و تاز

علی است ما حصل لااله الا هو

بحق‌پرستی خود ای علی‌پرست بناز

علی است کنز خفی کز خفای ذات قدیم

ظهور یافت بدان فر و شوکت و اعزاز

چو حق ندیدی و نشناختی چه بستائی

ببین و بشناس آنگه به بندگی پرداز

اگر خدا طلبی روی در علی (ع) آور

اگر علی طلبی بین بشاه صابر باز

جهان صبر و محیط صفا و قلزم صدق

سحاب مکرمت و کوه حلم و مخزن راز

طریق اوست طریق علی و آل و صغیر

مطیع وی شده و ز هر طریق آمده باز