گنجور

 
صفی علیشاه

نفس گردیده جری جرم فزون طاعت کم

بسته راه از همه سو جز بخداوند کرم

آنکه با فضل وی آثام نماند به جهان

آنکه با عفو وی اجرام نیابد بقلم

آنکه مهرش شده بر زهر حوادث تریاق

آنکه نامش شده بر زخم سوانح مرهم

گشت مردود ره از ترک رضایش ابلیس

گشت منظور حق از یمن ولایش آدم

رجس برخاست چو او بد متنفر ز حرام

بت بر افتاد چو او شد متولد بحرم

هر چه جز ذکر وی افسانه بود در گیتی

هر چه جز مدح وی ار جوفه بود در عالم

مدح آن دارد کش نیست در اوصاف همال

پاک ز اغراق واراجیف و اکاذیب و ستم

نیست آنگونه که در مدحت او هیچ اغراق

ناید اغراق مرا هم بزبان و بقلم

سخنی کان نه زافراط و ز تفریط عری است

راستی نزد خرد نیست بمعنی محکم

سخن انگونه سرایم که در آیین خواص

هست مقرون همه برصحت و برهان حکم

خفت برجای رسول مدنی در شب غار

فارغ از یار و عدو بی طرف از شادی و غم

رفت در مکه و خود سوره بحج برد و بخواند

وانکه او را همه خونی ز خداوند وخدم

روز میدان بروش سیل و بسختی چون کوه

بی ز اندیشه که خصم است مگس یا رستم

کند با قوت سرپنجه در ارحصن یهود

چون بخیر ز پی فتح برافراخت علم

مشکلی در کف عزمش به نبودی مشکل

نکته در ره فکرش به نماندی مبهم

دانی ار قامت اسلام شد از تیغ که راست

یا که در جنگ ز شمشیر نکرد ابرو خم

یا که بر کند ز طاق حرم اوضاع بتان

یا که زد کوکبه فارس یلیل بر هم

خالق از خلق شناسی و علی را زدنی

یار از غیر کنی فرق و صمد را زصنم

بخدا شرک نیاورد بیک چشم زدن

بود خاص این صفت او را بخداوند قسم

زآنکه بشناخته بد هستی خود را که جز او

نیست موجودی و جز ذات وجود است عدم

داد بر سائل انگشتر و این بود نشان

که بر او ختم بود جود و سخا فضل و همم

حلقه هستی از انگشت بر آورد که گشت

همچو یک حلقه بر ادوار ولایت خاتم

من نگویم بود از خلق جهان او بهتر

ز آنکه در وصف تناسب ز شروط است اقدام

کس نگوید که بود آینه اصفی ز سفال

همچنین لولو و یاقوت به از ترب و کلم

نیستند ایندو ز یک جنس که گوئی باشد

گوهر از خربزه به یا که حریر از شلغم

گفته آن عالم اسرار که نبود یکسان

آنکه می‌داند و آنکس که نداند با هم

نیست یعنی اسدالله مساوی با کس

کو شد اندر عمل و علم در آفاق علم

بجهان نامده یک مرد که اوصاف نکو

جمله ظاهر شود از وی ز عرب تا بعجم

بر سر حرف نخستین روم ای آنکه بود

عقلا در وصف تو مبهوت زبانها ابکم

شصت افزون شدم از عمر گرانمایه و نیست

در کف اندر ره فقرم بجز افسوس و ندم

اندران بزم که پیران همه جمعند مرا

دارم امید که شرمنده نسازی و دژم

توئی آن حیدر غیرت‌کش دریا دل راد

که بود کون و مکانت چو یکی قطره زیم

پیش دریاچه بود قطره که گیرد بروی

یا ثواب و گنهش چیست اقل یا اعظم

بزنا پیش تو دادند شهادت مردم

ستر فرمودی و گشتی ز گواهان درهم

نیست اینها عجب از خلق کریم تو که هست

درج در حوصله‌ات ما خلق از نور و ظلم

ما بخوان تو نشستیم و کریمان نکنند

رد مهمان بود ار چند بد از خوان نعم

باشد اینهم که نگارد قلم از طبع فضول

ورنه اکرام تو بر بربنده بلوح است رقم

تو نه آنگونه کریمی و نه آنگونه همیم

که بگویند بد از حاتم طائی اکرم

جز تو کس را بجهان هیچ نخواندی ذیجود

داند ارکس چه بود رسم کرم شرط همم

گشت چون فقر صفی از حرکاتت معمور

باد هم جان صفی از برکاتت خرم

 
 
 
فرخی سیستانی

روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم

آبها جاری و می روشن و دلها بی غم

باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست

ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم

خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش

از پی فخر بدارند بزرگان عجم

پس من آری بتن خویش فرستم بر تو

مدح گویم که مگر مزد فرستی بکرم

تو بدینار کسان آب مرا تیره کنی

[...]

منوچهری

چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم

وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم

بچگان زاد مدور تنه، بی‌قد و قدم

صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم

قطران تبریزی

تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارم

آهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم

از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپید

چو پراکنده بمینا در دینار و درم

لاله و سبزه بهم در شده از باد بهار

[...]

امیر معزی

موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم

بوی ریحان و فروغ قدح و لاله به هم

همه جمع اند و به یک جای مهیا ‌شده‌اند

از پی عشرت شاه عرب و شاه عجم

رکن اسلام ملک شاه جهانگیر شهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه