به توصیف تو از فرط صباحت
نیفزود از ستایش جز قباحت
به لعلت در حلاوت قیمتی داشت
اگر بودی شکر را این ملاحت
نماند بدر رخشانت در اخلاق
ندارد نطق تا داند فصاحت
اگر این است آن درج نمکسود
بسا ناسور خواهد شد جراحت
به هم چشمیت عبهر آمد از باغ
به جیبش سر در افتاد از وقاحت
بیا از من شنو اوصاف خود را
که در هر کشوری کردم سیاحت
نظیرت را نجستم در تنزه
ندیدت را ندیدم در سماحت
به دل تخم غمت اشکم ثمر داد
عجب محصولی استم زین فلاحت
غریق موج اشکم تن بدین تاب
سمندر را بیا بنگر سباحت
صفایی جان به حسرت دادم آخر
کتابت ختمم آمد زین صراحت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و صفات معشوق میپردازد، اما معتقد است که هیچ چیزی نمیتواند به زیبایی واقعی او افزوده شود. او در مورد تأثیر معشوق بر خود صحبت میکند و از درد و غم ناشی از عشقش میگوید. شاعر در سفرهایش هیچکس را نظیر معشوق نیافته و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. در نهایت، او با حسرت به عشق و زیبایی معشوقش نگاه میکند و از تأثیر عمیق این احساسات بر جانش سخن میگوید.
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیت تو چنان زیاد است که هیچ توصیف و ستایشی نمیتواند بر آن بیفزاید و فقط میتواند عیوب و نواقص را نمایان کند.
هوش مصنوعی: اگر زیبایی تو مانند لعل باشد، شکر هم در این sweetness بیقیمت خواهد بود، چون حلاوت تو از هر چیزی ارزشمندتر است.
هوش مصنوعی: جز چهره زیبایت در رفتار تو چیزی باقی نمانده است، چرا که سخن تو از بلاغت و فصاحت بیبهره است.
هوش مصنوعی: اگر اینجا چیزی وجود داشته باشد که به مصیبت و درد منجر شود، ممکن است زخمهای عمیق و خطرناکی ایجاد کند.
هوش مصنوعی: چشم تو مانند جویباری از باغ جاری است و این زیبایی به قدری حیرتانگیز است که در اثر بیپرواهیاش، به درون جیبش افتاده است.
هوش مصنوعی: به من نزدیک شو و وصفهای خود را بشنو، چون من در هر سرزمینی سفر کردهام.
هوش مصنوعی: در میان پاکدامنی، هیچ کس مشابه تو را نیافتم و در generosity، کسی را مانند تو ندیدم.
هوش مصنوعی: دل من با غم تو به بار نشسته و اشکهایم به نتیجه رسیدهاند. واقعاً محصول جالبی است که از این زراعت به دست آمده.
هوش مصنوعی: در دل امواج اشکهایم غرق شدهام، بیا و زیبایی تو را ببین که چقدر شگفتانگیزی.
هوش مصنوعی: به خاطر آخرین صفحات کتاب تو، جانم را با حسرت به دست میآورم. به خاطر این حقیقت، قصهام به پایان رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فصاحت میفروشی بی ملاحت
ملاحت باید آنگه بس فصاحت
از ایشان می پدید آمد فصاحت
علوم و نطق و اخلاق و صباحت
در آمد بلبل صاحب فصاحت
که بادا خسروا فرخ صباحت
چو گل بگشاد لب را در ملاحت
زبان بگشاد بلبل در فصاحت
گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت
وقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت
سمن هشیار و نرگس خفته مخمور
[...]
مسلمانان دلی دارم جراحت
ندانم تا مرا زین دل چه راحت
لبم ریش دلم را تازه دارد
ز بس کان لب همی ریزد ملاحت
بیا کر حسرت لعل تو چشمم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.