گنجور

 
صفایی جندقی

به توصیف تو از فرط صباحت

نیفزود از ستایش جز قباحت

به لعلت در حلاوت قیمتی داشت

اگر بودی شکر را این ملاحت

نماند بدر رخشانت در اخلاق

ندارد نطق تا داند فصاحت

اگر این است آن درج نمکسود

بسا ناسور خواهد شد جراحت

به هم چشمیت عبهر آمد از باغ

به جیبش سر در افتاد از وقاحت

بیا از من شنو اوصاف خود را

که در هر کشوری کردم سیاحت

نظیرت را نجستم در تنزه

ندیدت را ندیدم در سماحت

به دل تخم غمت اشکم ثمر داد

عجب محصولی استم زین فلاحت

غریق موج اشکم تن بدین تاب

سمندر را بیا بنگر سباحت

صفایی جان به حسرت دادم آخر

کتابت ختمم آمد زین صراحت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جلال عضد

چو گل بگشاد لب را در ملاحت

زبان بگشاد بلبل در فصاحت

گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت

وقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت

سمن هشیار و نرگس خفته مخمور

[...]

ابن حسام خوسفی

مسلمانان دلی دارم جراحت

ندانم تا مرا زین دل چه راحت

لبم ریش دلم را تازه دارد

ز بس کان لب همی ریزد ملاحت

بیا کر حسرت لعل تو چشمم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه