گنجور

 
صفای اصفهانی
 

اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آید

باز بشکسته پر روح بپرواز آید

مرغ باغ ملکوتست دل من که پرید

بهوائی که اگر صعوه رود باز آید

زلف او سلسله عشق بود چنگ زنم

که بگوش دل از آن سلسله آواز آید

حرم راز حقیقت در فقرست و فنا

کیست جز دل که مقیم حرم راز آید

طنز چبود بخداوندی ما سجده برید

که بخلوتگه ما آن بت طناز آید

عجز پیش آر و نیاز ایدل سر گشته که یار

نازنینیست که از دستگه ناز آید

بمذاق من شوریده خیال لب دوست

شهد آلوده تر از شکر اهواز آید

هفت گردنده چالاک بگردش نرسند

دل چو دردست حقیقت بتک و تاز آید

سر وحدت چو تجلی کند از غیب وجود

آفتابیست که از مشرق اعجاز آید

لب روح القدست اینکه به نای دل من

دم قدسی دمد و دمگه و دمساز آید

عشق سریست که تا سر نسپاری ندهند

نیست نان پاره که از دکه خباز آید

جمع اضداد کند خسرو توحید صفا

این صدائیست که در خلوت خراز آید