گنجور

 
صفای اصفهانی
 

شبی که دیده بدیدار دوست باز کنم

دم سپیده ز خورشید احتراز کنم

بود وضوی من از آب چشم و طاعتم این

که رو بقبله ابروی او نماز کنم

پرم بعرش حقیقت ز آشیانه آز

دو بال بسته مرغ نیاز باز کنم

مرا که ساعد سلطان بود مساعد پای

چرا نشیمن خود آشیان آز کنم

شکار نسر حقیقت کنم بقوت سیر

کبوتر دل شوریده شاهباز کنم

هرانچه یار فزاید بناز گو بفزای

که هر چه هست مرا جمله و نیاز کنم

من ار نیاز کنم خویش را بحضرت دوست

بهرچه هست بتائید دوست ناز کنم

رسیده ام بمیان و بموی دلبر خویش

اگر میان وی از موی امتیاز کنم

ز خاک کوی تو دل را دهم طراز بروی

دل فسرده چو روی بت طراز کنم

اگر بدست من افتد شکنج طره بخت

ز گرد راه تو آن طره را طراز کنم

ز خاک پای تو آبی زنم بر آتش دل

دل هوائی خود را محل راز کنم

حدیث موی تو گویم دم از غم تو زنم

بگفتگوی تو افسانه را دراز کنم

مرا که موطن دل خانه حقیقت اوست

چرا مسافرت کعبه مجاز کنم

صفاست قبله دل نیست جز اطاعت امر

من ار پرستش سنگ و گل حجاز کنم