گنجور

 
صفای اصفهانی
 

کسیکه خلق هدایش دهد هوای خدا

همانکسست که برد بتیغ حلق هوی

برد گلوی هوی بگذرد ز کوی هوس

کسیکه باشد راه خدای را پویا

دلی که نشو و نمای هوی نهاد ز سر

بکوی عشق تواند نمود نشو و نما

کس ارب آب و هوای دیار عشق گذشت

ز آب بگذرد و آشنا کند بهوا

دهد سماری فرعون را شکست بنیل

دلی که دارد در آستین ید بیضا

هوای نفس چو فرعون و نفی نیل بدن

دیار مصر دل و دانشست دست و عصا

ریا و کبر زند دین و داد را گردن

بغیر عشق بود هر چه هست کبر و ریا

فنای فقر رساند رونده را بکمال

که نیست کامل جز رهنورد فقر و فنا

بسان کشتی نوحست هیکل توحید

جهان خراب ز طوفان شرک و او بشنا

بود دو کون بکردار کوه و نای وجود

در و بنغمه و مجموع کائنات صدا

خدای باشد پیدای آشکار و نهان

نهان و در نظر اهل معرفت پیدا

چو آفتاب که گردید صبحدم طالع

ندید آنکه بخوابست یا که نابینا

ممیر تشنه که آبست نیست خاک و سراب

ز ما بجوی که مستغرقیم در دریا

کدام دریا دریای بی کرانه و تک

تک و کرانه سراسر ل آلی لالا

تو مرد غوص نئی ورنه پر کنی بزمین

هزار دامن لولوی شاهوار سما

تن تو دل شود و دل بدوستی دلبر

چو خاک کز نظر پاک آفتاب طلا

نه بلکه خاک شود کیمیای زر عیار

بدستیاری ارباب صنعت ایما

تراب را نظر عشق آفتاب کند

جماد را سخن معرفت دل دانا

بهر چه بگذری ار بگذری ازان بدهند

تو را به از آن یا زین علاقه بگذریا

بمرز ترک طبیعت بمان بچاه بدن

چو بیژن دل دون از منیژه دنیا

منیژه بر سر چاهست عاشق تو و نیست

تهمتنی که ز چه بیژن آورد بالا

ز چه در آی بتائید مالک تجرید

برو بمصر حقیقت چو یوسف والا

ممان ز کید زلیخای نفس در زندان

بگیر تخت ز ربان مملکت به دها

نشین بتخت ولایت چو یوسف صدیق

مگر رهانی این قوم را ز قحط و غلا

که دستبرد بسبع سمان ز سبع عجاف

چنان رسید که ریانش دید در رؤیا

عجاف جهل رسید و سمان علم چرید

ز مزرعی که بود آب او ز ابر بلا

چو قحط غله کنعان شدست قحط رجال

رجال یکسره زن سیرتند و زن سیما

بمال و جاه مقید باسب وزن مغرور

که غره زن زشتست گر بود زیبا

مقوم درک اسفل هیولانی

ندیده قائمه عرش عشق و سر و خفا

مجاور قلقستان خطه ناسوت

معاشر حشرات طبیعت رعنا

معذبان الیم عذاب دوزخ بعد

مسافران بعید دیار مهلک لا

نشسته در تعب آباد تن نه مرد و نه زن

بدست و پای در این گولخن نه دست و نه پا

درین سرای ممان باز گیر زین منزل

که نیست ایمن از بارگیر بار قضا

بماء/ منی روکش در فضاست رفعت حق

ازین سراچه بی ارتفاع تنگ فضا

تو گوش عرش خدائی نیوش پند حکیم

که گوشواره عرشست گوهر اصغا

بیا و پیشتر از فوت خویش شو فانی

ز خود که در ظلمات فناست آب بقا

ز پند من مگذر بند عجز را بگشای

ز پای شخص طلب تا نیوفتی بخطا

فنای ذات تو معدوم را کند موجود

درین محاوره سریست بین کنم افشا

ثبات نفی شود گر وجود شد پنهان

عدم وجود شود گر خدای شد پیدا

که بی خدای بود هر چه هست عین عدم

چنو که صرف وجودست با وجود خدا

وجود مطلق ساریست در حقیقت کل

که در حقیقت اجزاست کل و کل اجزا

بشهر وحدت از جزو تا بکل همه اوست

که هست باقی و بی مختمست بی مبدا

مرا ستاره شمر خواند آسمان بشبی

که چون ستاره فرو ریخت دیده در بها

ز آفتاب حقیقت که سر زد از دل و دل

ز دیده ریخت بدامان من سیهل و سها

کنون ز دامن من ماه کسب نور کند

که هر ستاره درین نقطه است رشک ذکا

دمید گونه خورشید آسمان وجود

ز مشرق من و ما بی تعین من و ما

شما و ما و من و تست هر چهار یکی

که این چهار نهانست و آن یکی پیدا

شئون وحدت ذات خداست غیب و شهود

که نیست جای مر او او هست در همه جا

دل صنوبری من درخت طور و طویست

مرا بسینه مانند سینه و سینا

رهائی من از بند غیر بند خودیست

که خودپرستی بندست و خود سریست بلا

ورای بند و بلا پرده سرای منست

که من ورای منیت ز دست پرده سرا

من آن کبوتر بام حقیقتم که طیور

مرا ز کنگره عرش میزنند صلا

طیور عرشی بام تجرد احدی

صلا زنند ز قاب دو قوس او ادنی

که ای منصه انوار آفتاب وجود

خدای جستن جستن بود ز جوی فنا

بسمت مشهد موجود لیس الا هو

که هوست شاهد لاهوست شاهد الا

بغیر او نبود هر چه هست پست و بلند

بود همانکه بود پست جان من بالا

ز دل بجوی نه از گل که دل سراچه اوست

مگو سراچه بگو آسمان شمس لقا

چو کشت نخل دلم باغبان عشق دواند

بریشه و رگ دل آب ربی الاعلی

بقا اگر طلبی کن طواف دایره وار

بدور دل که بود مرکز محیط بقا

ثنای وحدت دل گفت نطق و نادره گفت

که ذات وحدت بیرون بود ز حد و ثنا

سزای ماست ثنای حق و محامد عشق

بدان و طیره که حق را و عشق راست سزا

بحق حق که اگر غیر حق بود مشهود

بچشم من بسر سر که غیر اوست هبا

اگر بچشم صفا بنگری تمام حقست

بغیر باطل اما کمست چشم صفا

لباس سلطنت کائنات کی پوشد

کسیکه بر در میخانه دلست گدا

بزیر پر کشد از فرق تا بوحدت جمع

چو مرد راه نشیند به شهپر عنقا

نه در طریقت این خامهای پخته هوس

که میپزند بدیگ هوای سر سودا

نبود دست که بنای وحدت ازلی

نهاد خانه دل را بدست خویش بنا

چو دید طرفه بنائیست نغز خانه گرفت

درو کنون دل یکتاست خانه یکتا

لباس کعبه دل دیبه ولایت اوست

نبافت دست ازل زین لطیفتر دیبا

مهیمنیست درین بارگاه لم یزلی

که عرش اوست دل و فرش اوست ارض و سما

محمد عربی چرخ آفتاب وجود

که آفتاب وجودند هشت و چهار کیا

نشسته اند تمامی بصدر صفه دل

چو حق بعرش که عرش خداستی دل ما

دو بال باید باز ملوک را که اگر

یکی بود نرسد باز شه ببرگ و نوا

خدای گفت که عرش منست دل آری

ولی دل من بر گفت من خداست گوا

دو بال خواهد معراج عشق نیز که چون

دو بال علم و عمل نیست درد نیست دوا

بغیر دل نبود خانه خدای مزن

در دگر که نمانی به تیه خوف و رجا

دلست کوی یقین اولیای تحت قباب

ز دل بجوی نه زین هفت قبه مینا