گنجور

 
صفای اصفهانی
 

دیدم شکسته طره مشکین را

آن ترک خلخ و چگل و چین را

بر لاله کشته دامن سنبل را

بر سرو هشته خرمن نسرین را

دل در برم طپید کبوترسان

تا باز دید چنگل شاهین را

مویش بمشگ ماند و نشنیدم

در مشگ تر خم و شکن و چین را

رویش ببرگ لاله نعمانی

خطش ببرگ لاله ریاحین را

سنگ و حریر را نبود الفت

از نو نهند خوبان آئین را

بنهفته در حریر بدان نرمی

آن نازنین پسر دل سنگین را

از گل دمیده عبهر فتانش

بی آب کرده عبهر مسکین را

بر زین نشسته غاتفری سروش

بر سر نهاده آزر برزین را

جولانش ار بمسلخ عشق افتد

از خون کشته آب دهد زین را

سروش ز سیم ساده و زو آون

از مشگ ساد دارد تنتیز را

مشگش بسیم تافته سوسن را

سیمش ز مشگ یافته آذین را

شد مست آن دو عبهر و از ابرو

خنجر گرفت و از مژه زوبین را

بر جان و دل زد آنچه بیک نیرو

بی جان و دل کند تن روئین را

جادوی کافرست سر زلفش

هم دل ز کف رباید و هم دین را

هندوی مقبلست سیه خالش

از آفتاب سازد بالین را

از خسف مه بکاهد و افزاید

در خسف خط مه من تزیین را

خط بقا کشد بمه او خط

بر ماه آسمان خط ترقین را

ماند براستی خم ابرویش

تیغ کج مبارز صفین را

دست خدا علی که بامکان زد

امر ولاش خیمه تکوین را

جز قلب و جز حقیقت او مشمر

عرش برین و عقل نخستین را

جز خاکسار حضرت او منگر

خورشید با جلالت و تمکین را

شیر علم ز باد عنایاتش

از شیر آسمان کشدی کین را

آب وجود بنده تکمیلش

سلطان لامکان کندی طین را

آورد زیر بند سلیمانی

آوازه ولاش شیاطین را

بر عورت مظالم بن متی

رویاند باغ فیضش یقطین را

گردست مرتضی ندهد کدهد

ترجیع آفتاب مصلین را

چون امر بادران که بگرداند

در بحر نیل زورق زرین را

انگشت احمد عربی کوبد

بر خود ماه چرخ تبرزین را

مردی مباش شوی زن دنیی

کش عقل داد باید کابین را

بکرست این عجوز سیه پستان

بکرست زن چو بدهی عنین را

بر رشته ولایت طه زن

دست و ببوس سده یا سین را

کس گر بپای پیر مغان میرد

زان خاک پای یابد تکفین را

آنمرده را که یار کند تکفین

هم یار داد خواهد تلقین را

من دوش تا سپیده بتاب ایدر

امشب بحیرتم شب دوشین را

کامم ز هجر تلخ تر از مردن

باشد که بوسم آن لب نوشین را

امشب که بر لبم لب او باشد

شکر دهم چه تلخ و چه شیرین را

شیرین کنم مذاق طلبکاران

وان تلخکامی غم دیرین را

سنگی که پای بنده او ساید

دندان شکست رفعت پروین را

بر شاه چرخ چیره کند قدرش

از بیدقی که راند فرزین را

جذبش نشاندی بگه تمکین

افسردگان نشاء/ه تلوین را

این اطلس کهن نکند جاهش

بر جامه جلالت تبطین را

رمحش بروز معرکه گردان

بر چشم چرخ ساید متین را

تیغش دم قتال بد راند

گر تیغ کوه معرکه کین را

از صیت عدل شاه شکست از هم

میزان چرخ بر شده شاهین را

آنرا که با ولایت او زاید

زاید سپهر حبلی تحسین را

نافی که با عداوت او برد

برند ناف با او نفرین را

ای فتنه ولایت کل بر کن

از باغ کون ریشه تفتین را

دست تصرف تو بعلیین

تبدیل کرد خواهد سجین را

برسده تو چرخ دعا گوید

جبریل سده پرور آمین را

بر سایه تو عرش کند تحسین

بر آفتاب غیر تو تهجین را

خصم تو گر نبود نکرد ایزد

با عزت تو خلقت توهین را

اوصاف حق بعین تو شد پیدا

چندانکه نیست در خور تعیین را

آن ذات عین این و بری از حد

ذات بری ز حد شمرم این را

ذاتیست بی نهایت و بی مبدا

باشد عیان چه فایده تبیین را

شهباز عشق پر فکند پر بند

این صعوه تخیل و تخمین را

حصن ولایت تو فرو بارد

بر آسمان ترفع و تحصین را

خاک تو وام داده بگردون فر

وز آفتاب خواسته تضمین را

خورشید ضامنست از آن دارد

بر طین چو وام داران تو طین را

بی دیده علی نتواند دید

چشم وجود دیده حق بین را

خنگ تو کرده آخور زرین خور

وز محور ممدد خرزین را

گفتی مگو خداست تعالی الله

این گفته بزرگ نو آئین را

ای داده کبریات خداوندی

سلمان فارسی شه بهدین را

هرمور کش تو زور دهی از پر

مغفر درد بتارک زوبین را

ای کعبه صفا که کند خسرو

از سنگ آستان تو شیرین را

عشق من و حدیث تو افسون شد

افسانه های ویسه و رامین را

تکرار و شایگان خفی منگر

کن شایگان عنایت دیرین را

اردیبهشت کن دی مشتاقان

ای داده اعتدال فرودین را

لطف تو گر بطاغی و بریاغی

کوشد کند تسلی و تسکین را

خلد برین طاغی دوزخ را

ماء معین یاغی غسلین را

ای پیر عقل بین که درین دارم

همخانه کرده اند مجانین را

میزان قسط و عدل توئی یزدان

سنجد بدین دو کفه موازین را

چندین چرا پسندی برجانم

این چند روزه آفت چندین را

با آنکه من موافق توحیدم

در معرفت امام میامین را

از من توان زد ار تو دهی بازو

بر سینه مخالف سگین را