گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ایکه خواهی در ولایت شهر یاری داشتن

در طریق فقر باید خاکساری داشتن

خاکسار فقر شو تا شهریار جان شوی

ایکه خواهی در ولایت شهریاری داشتن

اسب تن پی کن که نتوان یافت پایان طریق

ای رفیق از استر و اسب سواری داشتن

آن گل بی خار در گلزار دل مپسند لیک

دیده ئی بایست چون ابر بهاری داشتن

آب رحمت زاسمان جان بجوی آوردنست

خون دل از ناودان دیده جاری داشتن

ترک آن ترک حصاری گیر کز این نه حصار

نگذرد پوینده از ترک حصاری داشتن

خاک شو ز آلایش تن پاک شو کان یار را

دل نکرد ادراک نور از طبع ناری داشتن

زخم محکمتر زن ای غم کازمودم بارها

کار دل بهتر شود از زخم کاری داشتن

ای طلبکار ولا کن بردباری در بلا

زیر بار دوست باید بردباری داشتن

گاو نفس از مرغزار تن ترا گردد شکار

گر توانی زور شیر مرغزاری داشتن

مرغ دولت را که دارد پرش شاهین بدام

آورند از شهپر باز شکاری داشتن

رستگاری خواهی از دنیا پرستان رسته باش

رستن از این قلتبانان رستگاری داشتن

از خودی بگذر خدائی کن ببین بهتر کدام

روز روشن داشتن یا شام تاری داشتن

جلوه دادن اختر ادراک گردون خودیست

آفتاب معرفت را در تواری داشتن

خرم آن طائر که باز عشق کرد آنرا اسیر

گشت مرغ باغ عزت بعد خواری داشتن

بعد خواری داشتن گشتن اسیر باز عشق

خنده ها مانند کبک کوهساری داشتن

این قفس پرداختن ناسوت را کردن رها

زیر پر لاهوت را ارغون ماری داشتن

یار را دیدن نهادن پای او بر چشم دل

این عجب نبود ز یاران چشم یاری داشتن

دل شماری نوح و توحیدست دریای محیط

شرط این دریای بی ساحل شماری داشتن

یا شماری داشتن یا بحر را بردن بکام

بحر بی پایان شدن گنج دراری داشتن

باید ار منصور باید بود در دار فنا

بر سردار ار برندت پایداری داشتن

سر فرو ناوردن از امید بر چتر ملوک

بر در فقر و فنا امیدواری داشتن

شاه اورنگ تجرد باش کاندر فقر نیست

پادشاهی از عبید و از جواری داشتن

باید ار خواهی شود روئین تن چرخت غلام

آتشی بر دل چو دست سیمیاری داشتن

آتش زر دشت پخت اسفندیار خام را

نیست آسان سطوت اسفندیاری داشتن

زور را بگذار و زاری گیر من خود بارها

آزمودم بهتر از زورست زاری داشتن

ناف آهوی ختن شو عود مغز روح باش

فاسدست این مشک با عود قماری داشتن

دل کزو عطر مشام الله بمغز جان رسید

کی تواند منت مشک تتاری داشتن

تا بپای او نمیری پیش آنروی چو ماه

گر شوی خورشید باید شرمساری داشتن

زنده ئی در پاش مردن قطره ئی دریا شدن

حق شدن با حق نشستن حقگذاری داشتن

با خدا همخو شدن بیرون شدن از مغز و پوست

تا بمغز از پوست حکم دوست ساری داشتن

در شگفت از تن پرستانم که با مردان راه

ناگزیر ستند در ناسازگاری داشتن

آهوی توحید را از مرغزار معرفت

صید کردن طعمه نادادن فراری داشتن

مصطفی را خصمی بو جهل خود برهان جهل

لا مکان پیمائی و گردون سپاری داشتن

بوالحکم گو باش منکر یاور احمد خداست

عیسویت نیست از مشت حواری داشتن

خر چه داند قدر عیسی دد چه داند جبرئیل

باغوی غوکی سر بانگ هزاری داشتن

آن صحاری کش مهارستی بدست دیگران

ز ابلهی باشد مهار آن صحاری داشتن

پیش صاحبدل بود بی آب تر از خاک خشک

از حد هندوستان تا مرز ساری داشتن

از حد هندوستان تا مرز ساری ملک نیست

پادشاهی نیست ملک اعتباری داشتن

ملک ملک فقر و دین و دولت دور از زوال

دولت توحید و دین هشت و چاری داشتن

مرتضی و یازده فرزند آن بحر وجود

دین بحار جود جاری در براری داشتن

جز حقیقت هر چه باشد من نخواهم داشت دوست

نیست طور حق بباطل دوستداری داشتن

از جهت بیرون بود معراج انسان مدیر

این نه معراجست معراج بخاری داشتن

ذکر و فکر اختیاری سد راه معنویست

چیست دوزخ ذکر و فکر اختیاری داشتن

زر نباید داشت از بهر نثار راه دوست

روی چون زر باید و اشک نثاری داشتن

گر ثبات کوه داری دم زن از فقر و فنا

جمع ضدینست فقر و بیقراری داشتن

فقر را محکمترستی پایه از بنیان کوه

کوه را در فقر بخشند استواری داشتن

گونه درویش را از خون دل باید نگار

نیست درویشی سرانگشت نگاری داشتن

یار را چشم خماری نیست در خور روی یار

کی توانی دید با چشم خماری داشتن

شکل انسانیست مر اقلیدس ما را دلیل

نیست در تحریر ما شکل حماری داشتن

گاو پندارند بی شکل حماری مرد را

این ددان در بودن و کامل عیاری داشتن

جاهلی گر ضد معنی یافت این شکل از خریست

شکل کارست این نه شکل نابکاری داشتن

شکل امرست اینکه بی شکلست و بیمقدار لیک

در تنزل یاردی بر هر دو باری داشتن

شکل نفسست اینکه ذاتش در تجرد مختفیست

لیک فعلش خوی مائی طبع ناری داشتن

نیست شکل ننگ و نادانی که شرم آید مرا

این تشکل داشتن تا شرمساری داشتن

صورت ار گوئی بپیش عامه فهمد روی و موی

پیش دانا چیست صورت خلق باری داشتن

زشتر شکلیست در خشک آخور آخر زمان

هم سر خر داشتن هم بی فساری داشتن

شکل ما از شکل بیرونست شکل وحدتست

کی رسی بر شمس با شکل ذراری داشتن

شکل ما شکل سلیمانست بر روی بساط

کی توانی دید با این دیوساری داشتن

مار یا طاوس باش ار نیستی شیطان چه سود

سینه طاوسی و دندان ماری داشتن

کرد آدم را بری از سروری طاوس و مار

شد هوی را بنده از کردگاری داشتن

بگذر از این مردم ناسخته کز نابخردیست

سیرت انسان نهادن دیو ساری داشتن

خوی انسان گیر چون حشرت بخوی غالبست

خواهی ار در محشر اینصورت که داری داشتن

خوی انسان علم الاسماست کاندر اسم ذات

میتوان ذات صفا را زینهاری داشتن

زینهاری داشتن ذات صفا در اسم دوست

شاد حالی شاد کامی شاد خواری داشتن

از ازل بودن ابد را سیر کردن با خدای

آنچه معلومست پیش علم باری داشتن

روح اللهیست در انسان کامل کارساز

این دگرها زنده از روح بخاری داشتن

زنده از روح بخاری روح حیوانست و هست

شرط انسانی دلی زین روح عاری داشتن

چنبر چرخ فنا را بر سر نه آسمان

دور دادن سیر دور بی مداری داشتن

مست گشتن از می خمخانه توحید ذات

بی لب و بی کام و بی خم میگساری داشتن

سنبل از آن زلف چیدن نقل ازان لب خواستن

باده زان ساغر زدن بی سوگواری داشتن