گنجور

 
سعیدا

ای که از قدرت تویی حسن آفرین تازه ای

باز از روی کرم بنما جبین تازه ای

جلوهٔ معشوق چون هر دم به رنگی دیگر است

می توان هر روز پیدا کرد دین تازه ای

کس نمی داند جهان را چیست از تبدیل وقت

هر زمان این دست دارد آستین تازه ای

می کند احیا به رنگی خاندان کفر را

هر نفس می افکند بر زلف، چین تازه ای

روبرو با خلق گشتن طرفه کار مشکلی است

باید ای آیینه روی آهنین تازه ای

دلنشین یاری خدا از عیب بنماید مگر

در مکان کهنه می خواهم مکین تازه ای

فکرها کردم سعیدا در سخن تا یافتم

از برای گلشن معنی زمین تازه ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فروغی بسطامی

رهزن ایمان من شد نازنین تازه‌ای

رفتم از کیش مسلمانی به دین تازه‌ای

خواجه هی خاموش باش امشب که اصحاب حضور

خلوتی دارند با خلوت‌نشین تازه‌ای

کاشکی می‌ریخت از بهر سرشک دیده‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه