گنجور

 
سعیدا
 

آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتم

در نظرهای عزیزان اعتباری داشتم

یاد ایامی که در این کلفت آباد جهان

همچو مینا و صراحی غمگساری داشتم

وای از آن روزی که پایم می فشرد انگور را

در خرابات مغان دست به کاری داشتم

سوخت دل یکباره ور نی از گل روی کسی

پیشتر در سینه من هم خارخاری داشتم

باد دستی های من یکبارگی افشاند و رفت

در دل و در سینه هر گرد و غباری داشتم

بسکه در غربت ز تنهایی صفاها کرده ام

نیست در خاطر که من یار و دیاری داشتم

چشم گردونم به خاک افکند ورنه بیش از این

سینه ای چون ابر و چشم اشکباری داشتم

آمدم تا وادی خود دشمنان ره یافتند

وای چون من بیخودی بر خود حصاری داشتم

پاسبان بودم سعیدا با سگان کوی یار

ای خوش آن روزی که آن جا اقتداری داشتم