گنجور

 
سعیدا

عندلیب روح را تن آشیان گردیده است

یوسفی را چاه زندان خانمان گردیده است

عمرها شد جان به گرد کوی او دارد طواف

تن به عزم دیدن آن رو روان گردیده است

گر سرم گردد به گرد دل عجایب نیست این

بر سر یک نقطه ای نه آسمان گردیده است

ناتوانی بسکه ما را بر زمین افکنده است

آسمان در خانهٔ ما آستان گردیده است

بیشتر عرفان سعیدا جهل آمد بر درش

بس یقین‌ها بر سر آن کو گمان گردیده است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جویای تبریزی

تا چمن از جلوه ات رشک جنان گردیده است

برگ برگ غنچه در وصفت زبان گردیده است

شد پس از مردن غبارم سرمهٔ آوازها

بسکه در هر ذره ام رازی نهان گردیده است

بر سر خاکم هما کسب سعادت می کند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه