گنجور

 
 
صائب

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم

زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او

رخ آیینه با ناخن خراشیدن نمی دانم

مرا بیرون بر از گردون و گلبانگ سخن بشنو

[...]

طغرای مشهدی

به سودای محبت، عقل ورزیدن نمی‌دانم

خرد گر جنس می گیرد، دکان چیدن نمی‌دانم

زمین، یخ بند سردیهای مهر چرخ و من کودک

به هر جا می‌نهم پا، غیر لغزیدن نمی‌دانم

ز بس بی دست و پای حیرتم، بی سعی مشاطه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از طغرای مشهدی
واقف لاهوری

ز حرف ناصح دم‌سرد ترسیدن نمی‌دانم

به رنگ شعله از هر باد لرزیدن نمی‌دانم

ببر یک شب به طوف شمع ای پروانه همراهم

که من آداب گرد یار گردیدن نمی‌دانم

ز نادانی که شادم پیش او از شکوه طوماری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه