گنجور

 
 
صائب

جا به عرش دوش خود دادم سبوی باده را

فرش کردم در ره می دامن سجاده را

چون سبو تا هست نم از زندگی در پیکرت

دستگیری کن می آشامان عاشق باده را

این سخن را سرو می گوید به آواز بلند

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
غنی کشمیری

تاک شد زنجیر پایم تا کشیدم باده را

عاقبت از دست دادم دامن سجاده را

سایه می گوید بگوش نقش پا در هر قدم

هیچ کس دستی نگیرد بر زمین افتاده را

یار با آئینه می گوید ز روی التفات

[...]

بیدل دهلوی

قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را

در دل مینا برون‌ گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت و نور است یکسان تن‌به‌غفلت‌داده‌ را

ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
نورس دماوندی

جلوه ده در جام می ساقی عذار ساده را

بی‌خود از کیفیت دیدار خود کن باده را

پنجه‌ی خورشید سازد خشت بالین زیر خاک

هر که دست از مهر گیرد مردم افتاده را

دست تاراج خزان کوتاه از سرو سهی است

[...]

واقف لاهوری

شد اسیرِ آن زنخندان دیده و دانسته دل

من چه سازم چارهٔ این خود به چاه افتاده را

راست گو ای سرو قامت از کدامین گلشنی

نقش پایت شاخ گل کرده است مد جاده را

کی به خون چون منی دفع خمارش می‌شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه