گنجور

 
صائب تبریزی
 

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟

از خارخار چند علاج جرب کنی؟

هرگز نمی رسد به طباشیر استخوان

پیش حسب مباد حدیث نسب کنی

شب راز آه زنده دلان روز می کنند

داری تو جد و جهد که روزی به شب کنی

انداخت پیش ابر سپر، تیغ آفتاب

آن به که خصم را به مدارا ادب کنی

نان گرسنه چشم فزاید گرسنگی

از چون خودی مباد که روزی طلب کنی

در بحر صاحب گهر از ابر شد صدف

چون غافلان مباد که ترک سبب کنی

بارست سایه بر دل آزادگان و تو

بهر سفر رفیق موافق طلب کنی

صائب به غمگسار ز غم می توان رسید

حیف است عمر صرف نشاط و طرب کنی