گنجور

 
صائب تبریزی
 

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا

شب کار من گداختن و روز مردن است

تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا

چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش

چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا

پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم

ما را ز یکدگر نکند آستین جدا

هر جا کنند نقل، شود نقل انجمن

حرفی که شد ازان دو لب شکرین جدا

چون پرده های دیده یعقوب شد سفید

تا شد صدف ز صحبت در ثمین جدا

گریند خون به روز من و روزگار من

جان حزین جدا، دل اندوهگین جدا

دامان سایلان، سپر برق آفت است

از هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!

چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم

از روی نرم، نقش کند از نگین جدا

صائب در آفتاب جهانتاب محو شد

هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.