گنجور

 
قدسی مشهدی

در راه تا رود ز من آن نازنین جدا

دستش جدا عنان کشد و آستین جدا

چون بر نشان پای تو مالم رح نیاز

نتوان چو سایه کرد مرا از زمین جدا

از لذت خدنگ ستم عضوعضو من

هریک کنند شست ترا آفرین جدا

هم عاشق وفایم و هم بنده جفا

دارم به سینه داغ جدا بر جبین جدا

من ترک عالمی ز برای تو کرده‌ام

از من مشو برای دل آن و این جدا

قدسی ندید دولت وصلت به خواب هم

از چون تویی فتاده کسی این چنین جدا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا

شب کار من گداختن و روز مردن است

تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا

چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه