گنجور

 
صائب تبریزی
 

به دور کاکل و زلف تو سنبلستان ها

شده است خواب پریشان به چشم بستان ها

چنان به فکر تو صاحبدلان فرو رفتند

که غنچه ای نشود باز در گلستان ها

ز شرم روی تو شمع و چراغ ها یکسر

نفس گداخته رفتند از شبستان ها

تبسم تو که تلخ است کام عاشق ازو

نهفته در دل هر مور، شکرستان ها

ستم مکن به ضعیفان که شد تبسم برق

بدل به ناله جانسوز در نیستان ها

چنان ز گرگ هوس خاطرم گزیده شده است

که چشم بسته کنم سیر یوسفستان ها

در آن حریم که روی تو بی نقاب شود

به داغ شمع سیاهی شود شبستان ها