گنجور

 
صائب تبریزی
 

رحیم شد دل دشمن ز ناتوانی من

حصار آهن من گشت شیشه جانی من

ز خار سبز به رهرو نمی رسد آسیب

ز کامرانی خصم است کامرانی من

نیارمید چو موج سراب نیم نفس

درین قلمرو وحشت سبک عنانی من

به هیچ تشنه جگر روی تلخ ننمودم

همیشه بود سبیل آب زندگانی من

به حسن عاقبت خود امیدها دارم

که صرف پیر مغان گشت نوجوانی من

که را فتاد به رویم نظر ز سنگدلان؟

که خونچکان نشد از چهره خزانی من

رسید بر لب بام زوال خورشیدم

نکرده راست نفس صبح شادمانی من

مرا شکایتی از آستین فشانان نیست

چو شمع سوخت مرا آتشین زبانی من

منم چو شبنم گل آبروی گلزارش

نمی شود نکند حسن دیده بانی من

مخور چو غنچه مرا بر دل ای چمن پیرا

که رنگ گل پرد از بال و پر فشانی من

دل شکفته نماند درین جهان صائب

اگر ز پرده برآید غم نهانی من