گنجور

 
صائب تبریزی
 

نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن

که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن

می خلد بیشتر از شیون ماتم در دل

سخن آهسته نگفتن، به صدا خندیدن

لب خاموش مرا بر سر حرف آوردن

هست احوال ز بیمار گران پرسیدن

خار از چیدن دامن، گل بی خار شود

پرده عیب جهان است نظر پوشیدن

عید و نوروز به مردم چه مبارک می بود

چشم وادید نمی داشت گر از پی، دیدن

حرص را بستر آرام نمی گردد مرگ

مار را پیچ و خم افزون شود از خوابیدن

کیست در وادی ایجاد به گمراهی من؟

که نشان قدمم محو شد از لغزیدن

غافلان را نبود بهره ای از عالم غیب

پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟

از گرانسنگی کوه گنه خود شادم

که به میزان قیامت نتوان سنجیدن

سبک از خشم نگردند گران تمکینان

که محال است شود بحر کم از جوشیدن

آب تا بود دلم، در دل دریا بودم

کرد از بحر مرا دور، گهر گردیدن

بال مرغان گلستان شودش دست دعا

هر که قانع شود از چیدن گل با دیدن

چین بر ابرو من از موج حوادث صائب

که دودم می شود این تیغ ز سر پیچیدن