گنجور

 
صائب تبریزی
 

نیست مقدور علاج غم دنیا کردن

گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن

از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند

از بصیرت نبود پشت به دنیا کردن

می شود بسته در فیض ز واکردن لب

درد خود عرض نباید به مسیحا کردن

آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجا

که به احباب توان رقعه ای انشا کردن

پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدا

لب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن

عنقریب است که هم پله قارون شده است

خواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن

خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دم

نشود درد سخن به، به مداوا کردن

نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوند

که گره از دم عقرب نتوان وا کردن

زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟

شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن

نور خورشید دهد دیده دل را صائب

گریه چون شمع نهان در دل شبها کردن

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.