گنجور

 
صائب تبریزی

دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن

بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن

گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار

چون نسازم در بهاران رهن صهبا پیرهن؟

پرده عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن

پنبه نتواند شدن بر چهره آتش نقاب

می کند پهلو تهی از سینه ما پیرهن

برگ گل را ره به آن اندام نازک داده است

سینه ام هرگز نخواهد صاف شد با پیرهن!

مردم چشم صدف دیگر نخواهد شد سفید

گر بشوید بخت من در آب دریا پیرهن

گرنه شب بر چشم مجنون آستین مالیده است

لاله چون افکنده بر دامان صحرا پیرهن؟

داغ ناسور مرا با پنبه راحت چه کار؟

جنگ دارد دست ماتم دیدگان با پیرهن

چون گل از زور جنون مجموعه چاکی شود

گر چو آتش بر تنم باشد ز خارا پیرهن

پرده ناموس را خواهم دریدن چوب حباب

بر تنم زندان شده است از زور صهبا پیرهن

صائب آن روزی که از دل داغ پنهان شعله زد

جامه فانوس شد بر پیکر ما پیرهن