گنجور

 
صائب تبریزی
 

شمع را شب تیغ روشن از نیام آید برون

از سیاهی اختر پروانه شام آید برون

حسن کامل می شود در پرده شرم و حیا

از ته این ابر ماه نو تمام آید برون

سبزه می آید به دشواری برون از زیر سنگ

خط به تمکین زان لب یاقوت فام آید برون

می شود از آفتاب تند محشر خامسوز

از تنور خاک، نان هر که خام آید برون

از رهایی بیشتر باشد ز زندانش خطر

از تن خاکی چو جانی ناتمام آید برون

دیدن پنهان او نگذاشت در من زندگی

آه ازان روزی که این تیغ از نیام آید برون

نزل خاصان است صائب حرف شورانگیز عشق

از دو صد طوطی یکی شیرین کلام آید برون