گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن

نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان

از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

چون شود لبریز جامت از خمار اندیشه کن

بوی خون می آید از آزار دلهای دونیم

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه گیری دردسر بسیار دارد در کمین

در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

زخم می باشد گران شمشیر لنگردار را

زینهار از دشمنان بردبار اندیشه کن

فتنه در دنبال دارد اختر دنباله دار

چون برآرد خط، ز خال روی یار اندیشه کن

می توان از نبض پی بردن به احوال درون

مرد دریا نیستی در جویبار اندیشه کن

پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد

زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن

چون فلک آغاز و انجامی ندارد آرزو

زین محیط بی سر و بن زینهار اندیشه کن

ای که می خندی چو گل در بوستان بی اختیار

از گلاب گریه بی اختیار اندیشه کن

این زمین و آسمان گردی و دودی بیش نیست

از دخان صائب بیندیش از غبار اندیشه کن



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

احمد نوشته:

دست در سوراخ میداری ز مار اندیشه کن
پای بر گل مینهی از زخ خار اندیشه کن
راز خود با یار خود هر چند بتوانی مگوی

👆☹

احمد نوشته:

لطفا این ابیات زیبا رو هم اضافه کنید. ممنون.

دست در سوراخ میداری ز مار اندیشه کن
پای بر گل مینهی از زخ خار اندیشه کن
راز خود با یار خود هر چند بتوانی مگوی
یار را یاری بود از یار یار اندیشه کن

👆☹

ساغر