گنجور

 
صائب تبریزی
 

ز خال گوشه ابروی یار می ترسم

ازین ستاره دنباله دار می ترسم

چو مهره در دهن مار می توانم رفت

از آن دو سلسله تابدار می ترسم

ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی

خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم

ز نیش مار به نرمی نمی توان شد امن

من از ملایمت روزگار می ترسم

شکست دشمن عاجز نه از جوانمردی است

ترا گمان که من از نیش خار می ترسم

به تنگ حوصلگان بر نمی توان آمد

از بحر بیش من از چشمه سار می ترسم

مرا ز آتش دوزخ نمی توان ترساند

ز شرمساری روز شمار می ترسم

ز سیل حادثه از جا نمی روم صائب

ز شبنم رخ آن گلعذار می ترسم