گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۸۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم

ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم

ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را

نمی خواهم که از چاک قفس سوی چمن بینم

دلم از خار خار رشک، خار پیرهن گردد

ترا با برگ گل گر در ته یک پیرهن بینم

زهر یک قطره اشکم که دارد تکیه بر مژگان

زپا افتاده گلگونی به دوش کوهکن بینم

ز رنگ حرف، بوی غنچه راز نهان یابم

پریشان خاطری را از سر زلف سخن بینم

ز غیرت بندبندم همچو برگ بید می لرزد

نسیمی چون غبارآلود در صحن چمن بینم

خوش آن روزی که صائب از نهالش کام برگیرم

ترنج نیک بختی در کف از سیب ذقن بینم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.