گنجور

 
بابافغانی

چنین تا کی به حسرت سوی آن گل‌پیرهن بینم

در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم

گلش نشکفته، می‌لرزید جانم، چون بود اکنون

که مست و پیرهن‌چاکش به گلگشت چمن بینم

چه بر جانم رود چون بگذرد با تای پیراهن

به هرباری که چاک دامن آن سیم‌تن بینم

چو وقت آید که بینم یک نظر آن شکل آشفته

برد آیینه پیش روی و نگذارد که من بینم

فغانی چون نیفتد آتشم در جان بی‌طاقت

که آن بد مست را چون فتنه در هر انجمن بینم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم

ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم

ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را

نمی خواهم که از چاک قفس سوی چمن بینم

دلم از خار خار رشک، خار پیرهن گردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه