گنجور

 
صائب

در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم

ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم

ز طوفان حوادث زان نکردن دست و پا را گم

که از رطل گران پیوسته لنگر بود در دستم

به اشک تلخ قانع گشته ام صورت نمی بندد

از آن دریا که دایم عقد گوهر بود در دستم

دو عالم چون سلیمان بود در زیر نگین من

درین میخانه چندانی که ساغر بود در دستم

در آن گلشن که می از ساغر توحید می خوردم

ز هر برگ گلی دامان دلبر بود در دستم

چه با من می تواند شورش روز جزا کردن

که از دل سالها دیوان محشر بود در دستم

ز هشیاری زبون گردش گردون شدم ورنه

به مستیها عنان سیر اختر بود در دستم

نمی جنبم چو خون مرده از نشتر خوشا وقتی

که خون از اضطراب عشق نشتر بود در دستم

ز قحط دلربایان ریختم در پای خود صائب

و گرنه یک جهان دل چون صنوبر بود در دستم

 
 
نسکبان اندروید
جویای تبریزی

شب غم، بی جمالش، ساغر، اخگر بود در دستم

ز هر موجی قدح بال سمندر بود در دستم

سر و سامان دلجمعی است بی سامانی دنیا

پریشان بوده ام تا همچو گل زر بود در دستم

من و می بی تو خوردن وانگهی لاف مسلمانی؟

[...]

نورس دماوندی

به خواب آن طره ی زلف معنبر بود در دستم

چو سر برداشتم دامان محشر بود در دستم

شبی در خواب دیدم غنچه ی لب های می گونش

چو نرگس تا گشودم چشم ساغر بود در دستم

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نورس دماوندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه