گنجور

 
صائب تبریزی

گر نگردد بر مرادم چرخ در غم نیستم

جوهر تیغم ز پیچ و تاب درهم نیستم

جنگ دارد طرز من با مردم این روزگار

در میان عالمم وز اهل عالم نیستم

خارخشکم دودمان گلخن از من روشن است

روشناس لاله و گل همچو شبنم نیستم

گل افتد از پنبه راحت به چشم داغ من

زیر بار چوب نرمیهای مرهم نیستم

یک سر سوزن تعلق نیست با دنیا مرا

در تجرد کمتر از عیسی مریم نیستم

نیستم داغ عزیزان، چند سوزم بی سبب

در کشاکش چند باشم زلف ماتم نیستم

بس که بر حسن گلو سوز تو دل می سوزدم

در حرم ایمن ز چشم شور زمزم نیستم

زین گلستان گل صائب خوشم افتاده است

تا نباشم در یمان خار خرم نیستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

من بسربازی ز شمع مجلست کم نیستم

چیست جرم من که در بزم تو محرم نیستم

گر مقیم روضه کویت شدم منعم مکن

ذره خاکم تصور کن که آدم نیستم

در جهان جز من خریدار جفایت نیست کس

[...]

کلیم

جنت از رضوان، که من زان روضه خرم نیستم

سیر چشمم در پی میراث آدم نیستم

خوردنم غیر از ندامت نیست بر خوان عمل

چند گیرم در دهان انگشت، خاتم نیستم

هرگز از فوت مرادی ناله از من سر نزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه