گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گاه گاه از دیده عبرت با دنیا دیده ام

کی به این هنگامه از بهر تماشا دیده ام

چرخ تر دامن که باشد دعوی عصمت کند

آفتابش را در آغوش مسیحادیده ام

پیش چشم من سواد شهر خون مرده ای است

نقش خود چون لاله در دامان صحرا دیده ام

تیغ اگر از آسمان بر فرق من باریده است

خار در چشمم اگر هرگز به بالا دیده ام

درته پیراهن هستی نگنجم چون حباب

قطره نا چیز خود را تا به دریا دیده ام

در کنار گل چو شبنم خار دارم زیر پا

روی گرمی تا ازان خورشید سیما دیده ام

سنگ خواهد داد مزد سخت جانیهای من

دیده نرمی که من از کارفرما دیده ام

نشاه صهبای عشرت را نمی دانم که چیست

خوشه ای از دور در دست ثریا دیده ام

نیست صائب هیچ کس در خرده بینی همچو من

صد سواد اعظم از خال سویدا دیده ام



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.