گنجور

 
صائب تبریزی

از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد

این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد

با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت

با پای گرانخواب چه شبگیر توان کرد

کوته بود از ساده دلان خامه تکلیف

بر صفحه آیینه چه تحریر توان کرد

شیرازه سیلاب نگردد خس و خاشاک

ما را چه خیال است که زنجیر توان کرد

می شبنم تلخ است و جگر ریگ روان است

از باده محال است مرا سیر توان کرد

گر جوشن تسلیم بود خواب فراغت

در کام نهنگ و دهن شیر توان کرد

چون اهل دلی نیست درین غمکده صائب

درد دل خود را به که تقریر توان کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کرد

قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد

گویند به تقریر رسان حال و در این حال

حال دل سرگشته نه تقریر توان کرد

هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدم

[...]

اهلی شیرازی

با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد

خوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد

باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرت

مجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد

ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه