گنجور

 
ناصر بخارایی

گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کرد

قید دل دیوانه به زنجیر توان کرد

گویند به تقریر رسان حال و در این حال

حال دل سرگشته نه تقریر توان کرد

هر خواب پریشان که شب هجر تو دیدم

آن را به سر زلف تو تعبیر توان کرد

روزی بزنم دست و سر زلف تو گیرم

تا کی ز غمت نالهٔ‌ شبگیر توان کرد

رسم است که چشم از مژه سازد قلم مو

باشد که بر او نقش تو تحریر توان کرد

چون غنچه به تنگ آمدم از خرقهٔ ازرق

تا چند در او زرقِ به تزویر توان کرد

ناصر اگر آن یار خطاپوش قدیم است

خود گوی که چندین همه تقصیر توان کرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

با فتنه چشم تو چه تدبیر توان کرد

خوابم نه چنان است که تعبیر توان کرد

باز آی و نگهدار دلم را که ز هجرت

مجنون نه چنانشد که بزنجیر توان کرد

ب مصحفرخسار تو ریحان خط سبز

[...]

صائب تبریزی

از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد

این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد

با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت

با پای گرانخواب چه شبگیر توان کرد

کوته بود از ساده دلان خامه تکلیف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه