گنجور

 
صائب تبریزی

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند

به ازان است که صد گرسنه را سیر کند

سالها شد دل خوش مشرب ما ویران است

کیست در راه حق این بتکده تعمیر کند؟

تربیت یافته عشق جوانمردم من

چرخ نامرد که باشد که مرا پیر کند!

سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد

نفس صبح چه با غنچه تصویر کند؟

می تواند به هم آمیزش ما و تو دهد

آن که مهتاب و کتان را شکر و شیر کند

هیچ تشریف جهان را به از آزادی نیست

رخت خود سرو محال است که تغییر کند

گره از موی به دندان نگشوده است کسی

شانه چون رخنه در آن زلف گرهگیر کند؟

خسته را در جگر گرم اگر صدقی هست

استخوان سوخته هم کار طباشیر کند

شحنه دیده وری کو، که درین فصل بهار

هرکه دیوانه نگشته است به زنجیر کند

چشم مخمور تو در خواب جهانی را کشت

پشت شمشیر تو کار دم شمشیر کند

همه دانند که مظلوم که و ظالم کیست

مس بدگوهر اگر ناز به اکسیر کند

نبرد تشنگی از ریگ روان صائب آب

در جگرسوختگان باده چه تاثیر کند؟