گنجور

 
صائب تبریزی
 

کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟

به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود

به هر جانب که رو می آورم خود را نمی یابم

چه ساعت بود، حیرانم، زکف دادم عنان خود

مرا چون مهر اگر دور فلک فرمانروا سازد

به خون شبنمی هرگز نیالایم سنان خود

خریداران به زیر خاک گم کردند چون قارون

بیفشانم اگر گرد کسادی از دکان خود

خرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کن

نمی دارند جان اینجا دریغ از میهمان خود

زمین از سایه شهباز دارد پرنیان در بر

میا ای مرغ نوپرواز بیرون زآشیان خود

زبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارم

نمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خود

اگر در سینه او نیست پنهان گوهر رازی

چرا دریا زگوهر سنگ دارد در دهان خود؟

گل است از آبروی تشنه چشمان عرصه عالم

منه تا می توانی پا برون از آستان خود

قفس را نخل ایمن می کند گلبانگ من صائب

ندارد خلد چون من بلبلی در بوستان خود