گنجور

 
صائب تبریزی
 

چه غم دیوانه ما از گزند آسمان دارد؟

که نیل چشم زخم از جای سنگ کودکان دارد

شکوه خامشی در ظرف گفت وگو نمی گنجد

سخن هر چند سنجیده است هیبت را زیان دارد

به احوال من زیر و زبر گردیده می پرسی؟

زلنگر کشتی دریایی من بادبان دارد

خلاصی نیست ممکن زخمی آن تیغ مژگان را

کجا پنهان شود صیدی که زخم خونچکان دارد

چه افتاده است بلبل سر ز زیر پر برون آرد؟

در آن گلشن که هر برگی زشبنم دیده بان دارد

عجب دارم کلید ناله من نشکند صائب

که این گلزار قفل سختی از گوش گران دارد